هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

اولین تجربه رفتن به عروسی

1392/5/6 17:36
نویسنده : مامان هستی
230 بازدید
اشتراک گذاری

توی اردیبهشت ماه برای اولین بار مامان و بابا و هستی رفتند عروسی دخترپسرعمه بابایی.اتفاق جالبی که افتاد قبل از رفتن بود.اون شب داشت بارون میومد. موقعی که داشتم لباست رو میکردم تنت یادم اومد واست جوراب شلواری نخریدم. واسه همین مجبور شدیم در به در دنبال یه جوراب شلواری واست بگردیم.بالاخره پیدا کردم اما 1 شماره واست بزرگ بود.هرجوری بود تو ماشین کردمش تنت و رفتیم عروسی.توی اون لباسا خیلی خوشگل شده بودی مامان جون.این هم از اولین تجربه رفتن به عروسی واسه هستی خانم.وقتی وارد سالن شدیم خیلی تعجب کردی با اون چشمای قشنگت داشتی همه رو با تعجب نکاه میکردی.حق هم داشتی آخه اولین باری بود که این همه آدم رو یکجا میدیدی.خیلی دخترخوبی بودی اصلا گریه نکردی.قربونت برم مامان جون که این قدر خوش اخلاق و بادرک هستی عزیزم.

این هم چندتا عکس از دخترم با لباسای مهمونی

فدای اون خنده قشنگت مامانی ام

 

 

این هم عکس آخر...

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)